|
خمیازه ؛ میان خواب و بیداری
|
دیگه واقعا احساس پیری می کنم، وقتی از چهارتا پله بالا می رم به نفس نفس می افتم و زانوهایم گزگز می کنه.
خانوم و آقا هم اعصاب برام نذاشتن . همین امروز صبح رفته بودم خرید . یکم سیب، ماهی ، کرفس و شوید و شیر. بازهم به زور خودم رو از پله ها می کشیدم بالا که آقا بهم خورد . همه ی اون چیزهایی که خریده بودم از دستم افتاد و خودمم پرت شدم یک گوشه . خیلی خدا رحم کرد که کمرم چیزیش نشد . ماهی ها از پله پایین رفتند و سیب ها تا دم در خونه رفتن پایین . شیشه های شیر هم شکست و شیرها روی تابلوی نقاشی خانوم پاشید . آقا پاورچین پاورچین جوری که کف پاش با پله هایی که خرده شیشه و شیر ریخته بود تماس پیدا نکنه پایین رفت " اه ...اه ...اه... شت ... گوه ... چه وضعی شد ... " ماهی ها رو از روی زمین برداشت . خانوم فریاد زد : حمید...
آقا گفت: چیه خب... هواسم نبود
خانوم گفت : ببین با تابلوم چیکار کردی
آقا گفت : مگه چی شده حالا؟ تازه بهتر از قبل هم شده ...
خانوم گفت : خفه شو ... گم شو
آقا گفت : خودت خفه شو ... کثافت ... نمیشه اینجوری ... باید یه فکری کرد
اوه ... اوه ... غذام سوخت
" مامان یه لباس خواب حریر ناز کادو گرفته بود پوشیدمش ... خیلی خوشگله ... صورتیه ... تا زیر زانوهام می رسه " چند روزی می شد که خیلی ناراحت بود. از همه چیز شکایت می کرد . از من هم خسته شده بود . نمی دونستم چی باید بهش می گفتم ، فقط می تونستم آرومش کنم .
" پریدم تو بغلش ، کنارم زد .... بهم گفت حوصله ی من رو نداره ... داشت حساب کتاب کارهاش رو می کرد ، اصلاً بهم توجه نداره ... باورت می شه چند هفته هست که درست حسابی باهاش حرف نزدم حالا هم اینجوری ..."
به این فکر می کردم که آخرین باری که کادو گرفتم کی بود . امسال که بابا و مامان اصلا روز تولد من رو از یاد برده بودند . آخرین بار خودش بهم یه تی شرت کادو داد . خیلی بهم می اومد ، اما به غیر از اون دیگه هیچی ... آها ! یه ساعت مچی که بابا سال دوم دبیرستان برام خریده بود . همین ...
" مبارکه ، دیدی مامان به فکرته ؟ دیدی بی خود غر می زدی ؟ "
صدای خنده هاش متعجبم کرد " مال من که نیست ... بهش کادو دادند من برداشتم پوشیدم ... کی برای من کادو می گیره ؟ "
تو دلم خدا را شکر کردم که نرفته بودم چون اصلا حال عمو رو نداشتم . نمی تونستم بهش بگم که باهاش جایی نره چون حق داشت که بره ، اصلا چرا اون بخاطر من با اون نباشه می دونستم که دارم حرف مفت می زنم
" دو تا پپرونی "
حافظ رو از داخل کیفم بیرون آوردم و گذاشتم روی میز . " بالاخره آوردی ، دیدی اگه بخوای یادت نمی ره . حالا کدوم غزلش بود " صفحه ی ۲۳۵ " خودت برام بخونش "
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر رهش که بخوانند بی خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
....
بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آنکه زمجلس سخن به در نرود
شب قبل، پشت تلفن براش فال گرفتم همین اومده بود . گفت که بیار فردا خودم بخونمش این جوری نمی فهمم . البته زیاد از حافظ خوشش نمی اومد ولی به اصرار من جدیداْ حافظ می خوند
" الو ... چی شد مهران ، خودش صدمه دیده ؟ ... چقدر حالا خرجش می شه ؟... باشه کاری نداری ؟..."
قطع کرد ، چند لحظه ای سکوت کرد . حس کردم دوبار خبر بدی بهش دادند ... " چیزی شده " باز هم سکوت کرد . به من خیره شد " نه بابا ... پژویی از پشت زده ، شانسمون گفت "
سیگارش را روشن کرد ، " آقا دو تا قهوه ... می دونی بعضی وقتها آدم یکی رو دوست داره،خیلی هم دوستش داره ولی نمی دونه که طرف دوستش داره یا نه . برای بعضی ها مهم نیست ولی برای من خیلی مهم بود ، به زور که نمی تونستم باهاش باشم... "
"کاملا اتفاقی باهاش آشنا شدم تو یه عصر بهاری ...." خیلی داغ بود زبانم سوخت ." لعنت به نسل ما...به کسایی که ما را این جوری بار آوردند . حتی برای یه حرف زدن ساده هم بعد از کلی وقت نمی تونستم به جای شما بهش تو بگم . به ما یاد داده بودند که یه وقت به یه دختر نگی توها ..."
قهوه ام را تا ته سرکشیدم " بعد از اون ماجرا چند باری بهش گفتم با هم بریم بیرون اما نیومد . نمی دونم چرا ... فکر کنم اصلا از من خوشش نمی اومد ، شاید هم بیشتر باید بهش می گفتم اما می ترسیدم . می ترسیدم از اینکه دوباره بگه نه و شاید هم از دستم شاکی بشه ..."
به فنجان قهوه اش خیره شد. پک آخر سیگار را زد و در زیر سیگاری خاموشش کرد " بلند شو جوون تا یکی جامون رو نگرفته ،بریم "
نمی دونم چرا ولی با بقیه ی روزها فرق داشت ، یه جور دیگه بود
پیرمردی کنار دستم ایستاده بود ،موهای روی شقیقه اش سفید شده بود . سبیل های نامرتب و پر پشتی داشت ، خمیده و ناراحت . یه پاکت سیگار بهمن از جیب بقل کتش درآورد . یه نخش رو برداشت و گذاشت بین لبهایش "این جمعیت رو می بینی ،نصفشون به خاطر دک و پزش اومدن . اصلا نمی فهمن چی می زنه چی می گه...
سیگارش رو روشن کرد آهی کشید و گفت : « یادش بخیر همه چیز از یک عصر جمعه شروع شد ...
... نمی دونم چرا ولی با بقیه ی روزها فرق داشت، یه جور دیگه بود .می دونی خوشگل تر بود البته به قول آقاجانم علف باید به دهن بزی شیرین بیاد اما اون روز واقعا خوشگل بود میون اون همه کثافت یه فرشته بود ، یه فرشته با یه لباس سفید ... مثل آسمون بود روسری آبی و مانتوی سفید حتی کفشش هم سفید بود و من سیاه سیاه کاملا سیاه...
پک عمیقی به سیگارش زد " قبلا باهاش آشنا شده بودم ، بهش گفتم بیاد . یادش بخیر ، چقدر هول شده بودم، داشتم می مردم من که برای همه بلبل بودم نوبت خودم که شده بود هیچی نمی تونستم بگم . اگه دوستام مجبورم نکرده بودند این کار رو هم نمی کردم ،ولی با فکر قبول کرد . همون موقع حس کردم که تو رودربایستی افتاده ولی اومد ."
درحالیکه که چشمانش را بسته بود پک دیگری به سیگارش زد . آن را از لبهایش برداشت و انداخت روی زمین و با پا خاموشش کرد . " مهندس جات کجاست ... بیا بریم داخل" .